سه سال و یازده روز
سه سال و یازده روز است که در اینجا چیزی ننوشتهام. از همان روز که خواستم کوهم را ترک کنم و به میان آدمیان بیایم. سه سال و یازده روز پیش بود که آخرین بار در اینجا نوشتم. در دامنههای قاف و اگر امروز باز اینجایم شاید نشانهی آن است که دلم هوای کوهم را کرده و غارم. شاید باز باید به خود رجوع کنم . به قاف بیایم. و شهر را با تمام زیباییهایش و زشتیهایش رها کنم. میدانم آنچه که به جستجویش رفته بودم نیافتم. و شاید یافتم و از شدت نزدیکی ندیدمش. اما چیزهای زیادی با خود آوردهام.
در دامنه های قاف
اگر بخواهم خودم را در یک کلمه تعریف کنم، آن کلمه حتماٌ ترس خواهد بود. اضطرابی که تمام وجودم را در بر می گیرد. تاریکی که مرا در خود پنهان می کند. مرا و تمام آرزوهایم را. من عاشق کوه هستم. مخصوصاٌ روزهایی که ابرها پایین می آیند و نیمی از کوه را در خود پنهان می کنند. از دور انگار که دهانی بزرگ کوه را می بلعد. و وقتی از دامنه بالا می روی می بینی که به ابهامی مه آلود قدم می_ گزاری. تو به مه وارد می شوی و خود راه های بی نشان را انتخاب می کنی. شاید بترسی، شاید لحظه_ ای قدم سست کنی و بایستی. در مرز مه گرفتگی. آنجا که باد آرام ابرها را بر روی سنگ ها می کشد. پا سست می کنم. تردید می کنم.
سوار بر اسب کوچک خود در میان جنگل سیاه و دهکده ایستاده ام رابرت فراست می خواهد که به جنگل سیاه برود اما اسب با تکان دادن زنگوله اش به او خاطر نشان می کند که کارهایی نا تمام در دهکده دارد. من هرگز در دهکده کاری ناتمام نداشته ام که جلویم را برای رفتن به جنگل سیاه بگیرد. از این نمی ترسیدم که در راه های مه گرفته کوه ناپدید بشوم. ترس نهان شده در دلم آنچنان بزرگ بود که باقی ترس ها را در خود حل می کرد و شجاعتی ظاهری می_ بخشیدم. تنها خود می دانستم که چه اضطرابی بر جانم پنجه می افکند. اضطرابی که ریشه هایی ناشناخته در تاریکی دست نیافتنی دارد. حالا این ترس راه به بیرون یافته. سال ها گوشه نشین بوده اما امروز سر باز کرده. حالا وقتی که بر دو راهی دهکده و جنگل سیاه قرار می گیرم دیگربا اطمینان راه جنگل را در پیش نمی گیرم. آیا پیر و محافظه کار شده ام؟ شاید همین طور باشد اما من دوست دارم طور دیگری فکر کنم. دوست دارم با خود بگویم که پروسه رو به جلو همچنان ادامه دارد و این هم جزئی از همان است. ترس و لرز برای من اثری جاودانی و شور انگیز است. کیه کگورد هم قهرمانی افسانه ای که بار دیگر داستان های پرشکوه را به یاد آدمی می آورد. به یادم می اندازد که انسان از قالبی که تمدن برایش تراشیده بسی والاتر می تواند برود. ابراهیم که اسماعیل را به قربانگاه می برد. عشقی دیر یافت را و به خنجر خلوص و عملی ناممکن می بخشد و این عمل را نه تنها علارقم محبت پدرانه که بر خلاف تمامی اخلاق مندی انسانی انجام می دهد. کیه کگورد هم در پی انجام عملی ایمانیست. پس دختری را که دوست می دارد رها می کند. من این عمل را تقدیس می کردم. رها کردن محدود برای یافتن نا ممکن. عملی قهرمانانه. مانند سلحشوران، سامورایی های تنها، عیاران بیابان گرد و تمام آنهایی که ستایشان می کنم. کتاب ترس و لرز شرحیست بر همین ماجرا. من اسم دختر را فراموش کرده ام ( این هم برای من استعاره ای در بر دارد. چرا که معتقدم تاریخ اسامی قهرمانان واقعیش را از یاد می برد) اما نامه ای از اوست خطاب به کیه کگورد که مرا لرزاند. اسم ان دختر را فراموش کرده ام اما نامه را به یاد می آورم.( من متن هایی که بسیار بر رویم تاثیر می گذارند را نمی توانم نگه دارم، برای همین اصل نامه را ندارم. شاید د رجمله بندی کمی جابه جا شده باشد) یوهانسن عزی روزی روزگاری مردی بود که گاوها و گوسفندان بسیاری داشت و دختری که هیچ نداشت به جز یک بره. او با دستان خود به آن بره غذا می داد و از جام خود او را سیراب می کرد. تو آن مرد توانگری، دارای تمام فر و شکوه زمین. تو از آن بره خوشت آمد. آنرا گرفتی و زمانی با آن خوش بودی تا عمل ایمانی به سرت زد و خواستی که چیزی قربانی کنی. پس آن بره را قربانی کردی زیرا توانایی این را نداشتی که از مال خودت چیزی را قربانی کنی. روزی روزگاری مردی بود که گاوها و گوسفندان بسیاری داشت و دختری که هیچ نداشت جز عشق. دختری که نامش را فراموش کرده ام احساس می کنم دیر زمانی بود که به کوهستان رفته بودم و در غار خود، در میان ابر ها و مه هایی که بر علف ها و موهای من چنگ می زدند زیسته ام. صبحگاهی از خواب بر خواسته ام و همان طور که خورشید از قوص زمین بالا می آمد با خود اندیشیدم که باید به شهر بیایم. قدم در راه باز گشت گذاشتم. اما همین که از غارم (واگر خدا بخواهد مار و عقابم) دور شدم همان ترس بر جانم پنچه انداخت که سال ها پیش وقتی از آبادی می گریختم پای گریزم داده بود. ایستادم. پای بر سنگی نهادم و سیگاری گیراندم و از دور شهر را نگاه کردم. من برای خود رسالتی یا همچین چیزی قایل نیستم که مجبورم کند به شهربروم. مانند زردشت نیچه هم جامم لبریز از انگبن نیست که بگویم <اکنون این جام لبریز شدن می خواهد و زردشت انسان شدن> پس به چه کاری به سوی شهر می روم. مرا تردیدی در بر گرفته. زمانی فکر می کنم که معنای حرف ابوسعید را در تعریف عرفان یافته ام. اما بعد می گویم که آیا من هرگز غم عرفان داشته ام که حال بخواهم خود را با آن توجیح کنم؟ من به کوه رفته ام چون آب و هوای آن را دوست می دارم. و آنجا به من اطمینان می دهد و خلاصی از شر تمام ترس ها. اگر ظاهر گوشه نشینان کوه را یافتم برای آن بود که در کوه زندگی کردم اما نه گمانم که از خرد کوه نشینان چیزی با خود آورده باشم. حال به شهر می روم چون مرا نیرویی گریز ناپذیر به آن دعوت کرده است. اما اندکی در کوه پایه خواهم نشست و از دور کوه و شهر را نگاه می کنم. شاید هم ترسم پیروز شود و مرا به غارم باز پس براند. کسی چه می داند. کسی چه می داند... دلم به وسوسه ای می تپید و تجربه ام در آستانه تردید پا به پا می کرد
فيلم نامه از طرف کسی وقت وب نويسی ندارد
سلامِِ، جای شما خالی سخت مشغول نوشتن فیلم نامه هستم. نمی شه بیام برای نوشتن تو وبلاگ. خوب دوستم دارم این فضا رو. برای همین یه فیلم نامه می زارم. امیدوارم خوشتون بیاد. البته خوشحال تر می شم اگه نظراتتون رو هم بدونم. لطفاً برای اسمش هم اگه پیشنهادی دارین بدین، در مورد ساختش هم اگه مطلبی به ذهنتون می رسه بگید
شاید به درد کسی که می خواد بسازه بخوره. بهرحال این برای من نقش کاچی به ز هیچیه. دعا کنید دو تایی طرح ماه دارم بتونم به سرانجام برسونمشون. مرسی
به نام خدا
صحنه1- شب، روز- خارجی
صبح زود است صدای آب می آید. صدای الارم موبایل بلند می شود. با روشن شدن هوا برکه ای دیده میشود که آب از یک سوی آن وارد می شود و از سوی دیگر بیرون می ریزد. صدای حرکت آرام چند نفر در کنار نهر شنیده می شود. به نظر می رسد که در حال آماده کردن صبحانه هستند.
- چرا اینقدر ناله می کردی.نگذاشتی بخوابیم.
- حرفم می زدم ؟
- اونور هم چند تا چوب افتاده.
پاهایی از برکه رد می شود و آب را گل آلود می کند.
- چی می گفتم؟
- کی؟
پاها از همان راه بر می گردد
- تو خواب؟
- آها... هیچی فقط ناله می کردی ....یه چیزای نامفهومی هم می گفتی. نگذاشتی بخوابیم خلاصه.
- فکر می کنی نفهمند؟
- این چوب به تره.
چوب را به برکه می اندازد. چوبی ضمخت که در آب فرو می رود و بر سطح آب دایره هایی ایجاد می کند.صحبت ها در صدای برخورد چوب و آب محو می شود .
چوب چند دوری در برکه می چرخد و از جوی پایین نهر می گذرد و از دو جوان کوه نورد دور می شود. دو جوان آتش بزرگی کنار چادرشان درست کرده در کنار آن نشسته صبحانه می خورند.
صحنه2 (ادامه)- روز – خارجی
چوب در نهر حرکت می کند. نهرهای دیکری به نهر اصلی وصل می شوند و با خود چوب های دیگری را می آورند. چوب ها کنار هم در رود حرکت می کنند. چوب هایی پشت سنگ ها گیرمی کنند، چوب هایی از آب گرفته می شوند یا در گرداب های رود سر گردان می گردند. سایه درختان در آب و صدای مبهم خوش نشینان کنار رود. چوب به شهر می رسد و ناگهان در آبشار می افتد.
صحنه 3 – روز- خارجی
در جوبی کنار خیابان چوب در حال حرکت است. آب جوب خروشان و زلال است. صدای قدم زدن آرام مردی با صدای آب در هم می شود. آب در جوب پیش می رود و به یک جوب دیگر می رسد. دو جوب به هم می پیوندند. چوب ترکه نازکی را می بیند که چند برگ سبز دارد. دو چوب به هم نزدیک می شوند. در جوب درختانی روییده است که سایه خود را بر آب انداخته است و دو چوب رقص کنان به راه خود ادامه می دهند.
صحنه 4 – روز – خارجی
دو چوب با هم پیش می روند. آب جوب کمی تغییر رنگ داده است و گاهی کپه آشغال و یا تکه های چوب دیده می شود. چوب ضمخت در پشت یکی از این موانع گیر می کند و ترکه از او دور می شود. چوب سعی در نجات خود دارد اما راه به جایی نمی برد. ترکه هر لحظه دور و دورتر می شود تا از دید خارج می گردد.
صحنه 5 – روز – خارجی
باران می بارد، رنگ آب عوض می شود و ناگهان انبوهی آشغال هجوم می آورد. چوب همراه آشغال های دیگر می شود. اما در گلوگاهی گیر می کنند. آب به خیابان می افتد. مردم آب را دور می زنند. باران قطع شده است. رفتگری با بیل آشغال ها را از جوب خارج می کند و راه آب را باز می نماید. چوب با بیل بالا می رود اما در آخرین لحظه به آب می افتد و به راه خود ادامه می دهد.
صحنه 6 (ادامه)– روز – خارجی
چوب در آب حرکت می کند و در کنارش بطری های خالی نوشابه و انواع آشغال های دیگر در حرکتند. صداهای خیابان در هم شده. ماشین ها بوق می زنند و آدم ها به سرعت حرکت می کنند. آشغال های جوی به هم تنه می زنند و حرکت می کنند. گله گله کنار جوب آشغال ها تل های کوچکی ایجاد کرده اند. چوب با احتیاط از کنار آنها می گزرد و راه خود را ادامه می دهد. آب جوی تیره تر از قبل شده است.
صحنه 7 – روز – خارجی
چوب به حرکت خود ادامه می دهد. سایه ای در آب. کاغذی پاره و در جوب ریخته می شود. چند قدم جلو تر ته سیگاری را در جوب می اندازند. ته سیگار و کاغذها با چوب همراه می شوند. چوب در تاریکی زیر یک پل مخفی می شود . آدم ها و ماشین ها از روی پل می گذرند و چوب از زیر پل.
صحنه 8 (ادامه) – روز – خارجی
دو پای سیا در آب. دستی هر چند لحظه یک بار داخل آب می شود وبطری خالی نوشابه ای را به بیرون پرتاب می کند. چوب به پاها نزدیک می شود. دست چوب را می گیرد. و با آن بطری های دور از دست رس را به سوی خود می کشد. کودک بطری های خالی را گرفته و به درون گونی کنار جوب می اندازد. ناگهان کودک یک لحظه می ایستد چوب را رها می کند و گونی برداشته فرار می کند.
- اومدن... درید...........
چوب سرگردان و گیج به راه خود ادامه می دهد.
صحنه 8 – خارجی – روز
آب تیره تر شده، تند تر حرکت می کند. چوب حرکت می کند. آب جوب های مختلف به جوب ما میریزد آب بالا آمده. در کنار جوب تلی آشغال دیده می شود. ترکه سبز با برگهای پلاسیده و سیاه بر روی تل آشغال دیده می شود. موشی در کنار جوی به آزمندانه به چوب می نگرد. چوب از پستی بلندی های آب می گذرد. از آبشارهای سیاه می افتد و وارد تونلی تاریک و بی انتها می گردد. همه چیز سیاه شده است. صدای آب همچنان می آید. صداهای دیگر حذف می شود و فقط صدای آب را داریم.
صحنه 9 – خارجی – شب
صدای آب می آید. صداهای یک دشت باز و گوسفند می آید. چوپانی کبریت می کشد و آتشی را روشن می کند. رودخانه ای در حال عبور است. گوسفندان خوابیده اند. کتری روی آتش است. چوپان از تل هیزم کنار دستش چند چوب در آتش می اندازد. چوب ما هم در میان آن چوب هاست.
پایان
یک بعد از ظهر تابستانی
غذای ماهیاش رو دونه دونه می انداخت توی آکواریوم، لاروهای خشک رقص کننان تو آب فرو می رفتن و ماهی ها دوری میزدند و اونها رو می خوردند. خنکای آب آکوریوم نوک دماغش رو از پشت شیشه قلقلک می داد. یه لجن خوار که چسبیده بود به شیشه، چند تا کولی کوچک و غواص پلاستیکی. چشمای وغ زده کولی ها به دست اون بود تا یه دونه بیوفته تو آب و اون ها برای به دست اوردنش برقصند.
گوشه کافی شاپ نشسته با دستش روی شیشه تیره میز خط میکشد. رد کم رنگ چربی دستش روی شیشه اشکال نامشخصی ایجاد می کند.می خواهد برای بچه کوچکی که دماغش رو به شیشه کافی شاپ چسبونده تا داخل رو نگاه کنه شکلک در بیاورد. باید می رفت تیاتر . باید عجله می کرد وگرنه به سانسی که بلیت میهمانش رو با هزار زحمت به دست آورده بود نمی رسید.دو تا خیابون پایین تر. اما خسته بود. نه خسته نبود فقط نمی خواست بره.
هوس پاره پاره کردن کتاب توی دستش، هوس راه رفتن توی جوب آب، هوس جیغ کشیدن و دویدن توی خیابون، هوس غذا خوردن، نقاشی کردن، رفتن ، مردن .....
زمین هنوز گرم بود، خورشید کم کم میرفت پایین و این میتونست دلیل کافی برای اثبات نظمی آهنین باشه. با این سگ نظم آهنین هم کاری نداشت. هوس خوردن یه بستنی کرد. شاد شد. هنوز چیزی بود که هوس کنه یا دلش بخواد. می خواست بره بستنی بخره. تو دلش دعا می کرد کاش پول همرام نباشه، کاش این مغازه بستنی نداشته باشه، کاش بستنیم بیوفته تو جوب آب ببرتش.
شب های زياديست که نيامده ام. يعنی آمدم. صفحه سفيد را روبرويم باز کردم. انگشتانم را بر روی صفحه کليد گذاشتم ولی چيزی ننوشتم. فال و فال تا ساعت نمی دونم چند صبح که سيیده صبح رو از گوشه کنار رفته پرده می بينم. می خواستم بنويسم، می خواستم خودم رو تعريف کنم اما انگار تو مه فرو رفتم و خودم هم خودم رو نمی شناسم. البته فکر نکنيد چيز بديه . نه از قضا حس خوبيه. اما نياز بود بود به زمان بعد از اون اتفاقات که خودم رد پيدا کنم، دوباره تعريف کنم و دوباره شروع کنم. آدما می افتن، بلند می شن اما يه مبارز فقط بلند نمی شه بلکه مقتدر تر و قوی تر بند می شه.
تذکر: راستی اين اولين باره که مستقيما از زندگی خودم مينويسم، ببخشيد يه دوست رو به خاطر خود خواهيش
تذکر ۲ : اونقدر نيو مدم که فکر کنم همون ۴ تا مشتری رو هم از دست دادم بچه ها لطفا دست به دست هم بدين بلکه تعداد بازديدای من دو رقمی بشه
پسر پرسید بر سر پیرمرد چه آمد؟
« گفتند در آرامش, وقتی که قارچ می چید مرد.»
طنین صداهایی مرا با خود می برد. خاطراتی از کوهسارانی که هرگز ندیدمشان. نگاه از میان آّب و شکست نور در بال سنجاقک ها در سپیده دمان آفرینش. به صورت ملکولی در انفجار بزرگ یا آنچنان که اکنون میگویند محبوس در سیاه چاله ای پنج بعدی. هر چه باشد چه اینچنین, چه آنچنان هر صبح می دانم که هستم . هستنی همیشگی خود را نه تنها در روح که در تمام سلول های وجودمحس می کنم. در فیلم بیست یک گرم جایی میگویند: امروزه ثابت شده هر که می میرد 21 گرم از وزنش کم می شود.
آیا واقعاٌ وزن زندگی فقط 21 گرم است؟
پای در زنجير پرواز می کنم
با غم های درون اوج می گيرم
با شکست هايم به پيش می تازم
با اشک هايم سفر می کنم
با صليبم به قله قلب انسان
صعود می کنم
ای خداوند
بگذار تا صليبم را بستايم*
--------------------------------------
* ترانه فرهاد(بدون شرح)
امسال هم گذشت. اين حرف رو هر سال می زنيم . امسال هم می زنيم و سال های بعد. همه ميدونيم زمان ما رو با خودش می بره و هر لحظه اشارتيست بر رفتن . اما تا آن دم سه ساعتی مانده. لحظه ای که هر آدمی برای خود تصميمی ميگيرد . حتا وقتی که می داند تصميمش را فراموش خواهد کرد و بعد از تحويل سال به همان راهی خواهد رفت که از پيش می رفته. دميست برای انديشيدن. نه انتخاب کردن. دمی که به خود بايد نگاه کنيم نه به دور دست خود. هميشه اضطرابی مرا در بر می گيرد از رسيدن اين لحظه. آنچنان ترسی که نمی توانم با ديگران بودن را تحمل کنم . آن لحظه برای رفتن نيست. چيزی برام ماست تا بدانيم می شود در <آن> جاودان ماند. می توان زمان را ناديده گرفت. منه که زمان ما را نخواهد ديد اگر بدانيم . اين راهزن نميبيندمان تا غارت کند ما را اگر بدانيم ارزش <دم> را. سال نو را با آرزوهای خوب برای هم شروع نکنيم. نخواهيم چيزی . بخواهيم که ارزش همان لحظه نه و پنجاه و پنج دقيقه و دو ثانيه را بدانيم . همين که همين تا ابد شادمانمان خواهد کرد.
مرگ زيبارو
بر تختگاه
آوازهای هماهنگی را
ترنم می کند
انگار بیضه بر آتش نهاده است
ققنوس
شتک به زده
حصیر اتاقش
آنگاه که خورشید به خون نشسته بود
فردا خواهد شد
و امیدم نیست که تو بر پای خیزی
استوار
چون هر صبحگاه
و آبشار دیگر به مغازله با پوست سپیدت
نخواهد نشست
آرام ...
تیغه شمشیرت همچنان برق می زند
در میان دندان های به هم فشرده ات
درد به دام افتاده
آرام ...
که فردا می شود
و تو دوباره زاده نخواهی شد
نه چون ساردین های کوچک
نه در جامه خوک های دریایی
ترا دیگر امید دیدنم نیست
نه ...
ترا دیگر امید ديدنم نیست
اما کاش نقش خون را بر حصیر اتاقت می دیدم
برای میشیما
پريام در آتش سوخت
من سيگارم را گيراندم
مرگ فجيع واعظ اوجند ۲
به یاد می آورد که در آن سرزمین نیز قرار و آرام نداشت و شبی هم رویایی اوجند را دیده بود و آنکه کودکانش را به خواب دیده بود.و حال نیز چنین است که گاه خواب آن شهر را که لیووانته نامیده میشد می دید. معبد بزرگ را به خواب می دید خواب دید که مبهوت در مراسم قربانی لیونا آن دختر دوست داشتنی برای خدای رودخانه ایستاده است. و چنین بود که به خدایان شک کرد. روزی پیری او را در بیابان مدهوش و مجنون وار یافت که تیغ خنجری را در دستانش می فشارد. او می خواست که قلب خود را بشکافد که طاغت دوری لیونا را نداشت. پیر به او گفت که زایر زمن ها خواهد بود. اینها را در خواب دیده بود. و فردای آن شب همین ماجرا را به گونه ای دیگر دید. دید که لیونا با کودکی بر دامنه چمنزار آگری راه می رود و کودکی در بغل دارد. او اشک بر چهره داشت و برای کودک نجوا می کرد که پدر او در رود افتاده و رفته است. این خواب ها گاه به گاه نبود. چون چشم بر هم می نهاد به سرزمینی دیگر سفر می کرد و زندگی مینمود. اینگونه از زندگی به زندگی دیگر قدم می نهاد و هیچ آرام نداشت. می خواست که نخوابد اما همچنان می خواست که روی ملکه زیبایش را ببیند و چون بتی به پرستشش نشیند. بارها با خود اندیشیده بود که چون چشم بگشاید خود را در لیووانته خواهد دید و لیونا صدایش خواهد کرد. اما هر بار که چشم می گشود در اوجند بود. این رفت و آمدها چنان او را فرسوده بود که طاقت زندگیش نماند. او روزها در بازار به عطاری مشغول بود تا روزی که پیری بر در دکانش آمد و کتابی برایش آورد که در خرابه معبد یافته بود. او کتاب را گشود و دید که تمام علائم آنرا که از زبانی بیگانه و باستانی بود را می داند. پیر مرد را نگاه کرد. آشنا بود؛ همان که در رویا او را از مرگ رهانده بود و زایر زمان ها نامیده بودش بود. پیر را گفت که تو همانی هستی که در خواب دیده بودمت. پیر لبخندی زد و گفت: و شایدم اینک در خواب می بینی. و چون رویایی از نظر رفت.
آن شب را تاصبح مرد از خواب هایش گفت و آن شهر، تا سپیده دمید. مرد چون نگاهش به آسمان افتاد جهید و به سوی خانه اش دوید. و دیگر به نزد فرزند من نیامد، هر بار هم که در بازار او را می دید راه کج می کرد تا صبحی که دیگر از خواب بر نخواست. در خواب مرد و هنگام مرگ لبخندی محزون بر لب داشت.
مرگ فجيع واعظ اوجند
و شعوبا و قبایلا لتعارفو
و در این حال که من برهان الدین ابومنصور عثمان ابن محمد ابن محمد ابن اوجندی معروف به برهان قلج می خواهم این داستان کنم برای عبرت مردمان است نه از پی مال یا جاه که چون سنه عمر از پنجاه گذشت مردمان را رغبت دنیا کم شود. سرور صالحان فرموده که سه چیز از پی می آید یکی باغیات صالحات است و دیگر فرزندی نیکو که نام پدر به نیکی زنده دارد و یا علم که مردمان را نافع افتد. مرا مالی نیست که رباط کنم و مسجد و فرزندی بود نیکو خصال و نیکو رو که منصب خطابه اوجند بدو بود اما به سبب امتثال حکم لا یتغیر به جانب ساحل کوچید و مثال این حکایت هموست. و این حکایت میکنم به حکم لا یزالی باشد که برای مردمان نافع افتد و خواهم که باورم کنند به عمری که به راستی و درستی مشغول امر بودم اگر چه سخت باشد.
بر جانب اوجند دورتر از باغات، رودخانه ایست و این را برای مردمان فردا گویم که اوجندیان می دانند عمق وزیبایی سیم گون آنرا. رودی که خروشان از میان سنگ های کوه سیاه آگری بیرون میخزد بی آنکه مصب دیداری داشته باشد. و در میان عوام این چنین میگفتند که این رود از میان سرزمین مردگان می آید و مرز بین خوبی بدی را با آن می شناسند. بر ساحلی از رود خوبان به آسایش میزیند و ساحلی دیگر از آن سختی بدکاران است. رود اوجند را از دور میپایید و از آن دور میشد که هیچ کس را زهره آب بر داشتن از آن نبود حتا به خشک سال ها و عجب آن بود که پیران معتبر می گفتند که در خشک سال ترین سال ها هم در آب رود نقصان ندیدند. و گاه عجایب دیگر از آن دیده می شد مانند ناله های غریبانه که شب ها اویاران باغات می شنودند اما هیچ کس را گزندی نبود از رود که سال ها قبل کسی به دام موج های خروشان رود افتاده بود اما زنده به ساحل رود پس داده شد. او با خود خواب هایی را آورده بود. رویاهای که در شبی تاریک با فرزند من بازگو کرد و او نیز به من گفت که ما را نه تنها ریسمان پدر و فرزندی که میثاق مراد مریدی نیز بود و نباد که مرید چیزی از مراد خود باز دارد. مرد در رود رویای سالهای دور بر دامنه آگری را دیده بود. شهر کفار که اینک از آن چیزی نمانده بود جز خرابه هایی و معبدی کهن که مردمان اوجند خانه های نو را با سنگ های آن می ساختند. و مرد را آن قوت نمانده بود که راز خود حفظ کند پس خواسته بود که فرزند من آنرا بشنود و قسم ها داده بود که کس را از آن آگاه نکند. در ساعتی که او در آبهای رود غوطه ور بوده او رویایی رنگارنگ دیده. رویایی که چنان زنده بوده که لحظه به لحظه اش را به یاد می آورد. او به یاد می آورده کودکی خود را در خانه ای معمور بر دامنه آگری و مادرش را که راهبه معبد بوده است. او را به مکتب برده بودند و خواندن و نوشتن را به زبانی بیگانه آموخته بود. به دختری زیبا عاشق گشته بود و به رسم آنان به خواستن رفته بود. او زمان زندگیش در آن سرزمین را آن به آن به یاد می آورد.
ادامه دارد
پيرمرد ـ سگ
تو بريدگي دره جايي که به ابرها مي رسيد پيرمرد ايستاده بود. همچون بت هاي سنگي و چوبدست سنگينی در دست داشت.سگ کنار پاي او ايستاده و خط سير نگاهش عمق دره را مي بوييد.کنار رود خانه را جايي که در دوردست زمان هاي گذشته يا آينده جاده اي خواهد بود و رودخانه اي.بوهاي خوش و ناخوش در دماغش مي جنبيد و نگاهي دردي را در دلش نشاند که به زوزه اي تبديل شد.پير مرد به او نگاهي کرد. سگ سري تکان داد و به عمق دره نگريست. سفیدی سگ در برفی که سرتاسر دره راپوشانده ؛گم شده است.انسانی تنها؛سگی تنها.پیرمرد در انتهای زمان ها یا آغاز آن ایستاده بود و چون خدایی قدیمی و سترگ به تمام آدم هایی مینگرد که از آن جاده ای که نیست میگزرند،می اندیشد.به دختری که نخواهد مرد و کودکی که به وقت مرگ سگ را به خاطر آورد.سرگردانی های بین دو طلوع را مرور میکند.غروب های طلایی را و بال پرندگانی که زندگی در زیر آن جریان داشت.سگ خود را به پاهای پیر مرد چسباند.گرمای آن دو در هم مخلوط شد؛گویی یک تن هستند.
کودک - پيرمرد
طبيعت با قوانين خود حکومت ميکند. کودک اين را نمي دانست. سگ هم. اما تفکري پنهان او را به آن پيوند داده بود. مانند ابري که راه خود را مييابد و هرگز گم نمي شود. سرماي رويايي در آن ظهر تابستان مردمان لب رود را خوشنود مي کرد. سير شدخ بودند و در رويايي کما بيش يکسان فرو رفته اند. روياي کلبه اي با طبيعت همراه شان مي کند. مي دانند که از شهر و جماعت گريزيشان نيست اما گاه به گاه خود را با خيال زندگي در دامان طبيعت شاد مي کنند. در شبي تپه روبرو کلبه اي کوچک است که آسودگاه مسافران خسته است در تابستان. کلبه اي که گويي از ميان روياهاي مردان شهري سر بر آورده يا آنان را به رويا مي کشاند. دودي خوشبو از محوطه جوي کلبه به هوا بر مي خيزد و از ميان دود مردي پيدا مي شود. مانند قهرمانان باستاني که از ميان مه پيدا مي شوند که با شري يا اژدهايي به ستيز روند. مرد سنگين راه دره سبز را در پيش مي گيرد. هنوز دود از پيراهن کهنه و موهاي ژوليده اش بر مي خيزد؛چونان شياوش که از آتش گذشته يا ققنوسي که از اخگر زاده مي شود. پاهاي مرد بر زميني فرود مي آيد که آنچنان دير زادش که خود نيز يادگارهايش را فراموش کرده. در اين دامنه غار نشيني براي اولين بار از دردي ناشناخته فرياد زد و اين چنين اولين نت هاي پايه اي را خلق کرد. و اگر مرد چند نسلي زود تر به دنيا مي آمد مي توانست در پاي کوهي نه چندان دور براي هدفي که هنوز زنده بود کشته شود. خونش بر زمين بريزد و زني سياه پوش بيافريند که تا ابد آفرين خوان کوه بزگ شود. اما مرد، مرد زمانش نبود رانده از شهر، جامانده از گله در کوهپايه ها مي گشت و هيچ درماني براي زخمي که گلويش را سرتاسر شکافته بود نمي يافت. خط داغ آب را گرفته رو به پايين مي خرامد با چوبي در دست. دست هاي کوچک کودک لقمه اي ديگر براي سگ مي اندازد، او پيرمرد را نديده است و نمي داند که رشته اي ژن در دور دست او را به پيرمرد پيوند مي زند و نخواهد هم دانست. رشته اتفاقات آنچنان سريع پيش خواهد رفت که کودک نخواهد توانست چيزي مشترک در خود و پير مردبيابد. تا ۲۳ دقيقه ديگر پدر صدايش مي کند و آنان مي روند. پيچ جاده آنها را خواهد بلعيد و تمامي خوشنشينان کناره رود را هم. کودک به شهر مي رود و اين رود را فراموش مي کند. زندگي اش بدون حادثه اي که بتوان گفت مي گزرد تا سال ها بعد وقتي که در ماشيني که هنوز ساخته نشده و در جايي که الان جاده اي نيست تصادف مي کند و شيشه سر تاسر گلو يش را مي شکافد و خون، پيراهن سفيدش را گلگون مي کند. ناگهان رود را، تل آشغال را و سگ را به ياد مي آورد. او حتا به ياد مي آورد که پير مرد را در چشمان سياه و براغ شده سگ ديده که خرامان از کنار داغ آب به سوي رود مي آيد. و از اينکه چنين جزعياتي از خاطرهاي چنان غريب در حالتي چنان وحشتزا را به ياد آورده متعجب مي شود. آنچنان متعجب که درد مرگ را برايش آسان مي کند.سگ لقمه کودک را نمي خورد. حتا آنرا بو هم نمي کشد. بر مي خيزد و براغ روبرو را مي نگرد. کودک در چشمان سگ مرد را مي بيند که داغ آب را گرفته خرامان به سوي دره مي آيد. سگ بويي شنيده دندان نشان مي دهد. کودک مي ترسد.۲۳ دقيقه ديگر، وقتي که کودک از آنجا مي رود ير مرد را خواهد ديد که با سگ بر سر تصاحب تل آشغال مي جنگد. سگ پارس خواهد کرد و پيرمرد با چوب او را از تل آشغال و کنار خوش خوشنشينان کنار رود مي راند.
